يلداي باراني

مشغول دل باش نه دل مشغول!!!

post

10 دیالوگ ماندگار خسرو شکیبایی

28 تیر 93 | 05:21

خسرو شکیبایی که یکی از خاص ترین و بهترین صداهای تاریخ سنمای ایران را داشت.بدون شک او که بین اهالی سینما و هوادارانش به عمو خسرو شهرت داشت، همواره تصویر،صدا و دیالوگ های ماندگارش در ذهن ها باقی خواهد ماند.

10 دیالوگ برتر خسرو شکیبایی به انتخاب سلام سینما:

 

1.حمید هامون(: آقای رئیس، این خانوم ، این آقا و فک و فامیلاشون دست به دست هم دادن که منو نابود کنن. پاسبان گذاشته سر محل که منو دستگیر کنه... انگار من جنایت کردم. حالا هم باید نفقشو بدم ... هم خونه رو بدم ، هم مهریه رو بدم ... هم بچه مو بدم ، هم شرفمو بدم . چرا؟ چرا؟ من نمی تونم طلاق بدم؟ من نمی تونم . این زن ، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه ...

هامون

 

2.عاشق ها آدمای متوسطی هستن که با تعریف کردن از هم خودشونو بزرگ میکنن!

حکم

 

3.خسرو شکیبایی : مردم منو می دیدن میگفتن مخش تکون خورده . ولی من به مامانم می گفتم من دلم تکون خورده نه مخم . مادرم می گفت گور بابا مخ تو دلت قد صدتا مخ می ارزه ، به خدا گفت ، به همین زمین قسم گفت ...

اندیشه فولادوند : مادرت نپرسید عاشق کی شدی ؟ نپرسید اسمش چیه ؟

خسرو شکیبایی : مادرا که از آدم چیزی نمی پرسن . همه چیو خودشون می دونن ...

ستاره بود

 

4.رضا(خسرو شکیبایی):فریــد ، بـابـا

عــشق اون نیست که وقـــتی دیدیـــش دلـــت بلــرزه

عشـــق اونــه که وقـــتی نمـــیــبینـیــــش دلـــت میـــخواد کــــَـــنده شه ...
خانه سبز

 

5.تو میخوای من اونی باشم که واقعا خودت میخوای من باشم. اونی باشم که تو میخوای اون وقت دیگه من... من... نیست یعنی من خودم نیستم
هامون

 

6.قدیما بهش میگفتند یقه آخوندی الان بهش میگن یقه دیپلمات حالا شما بگو: آخوندامون دیپلمات شدن  یا دیپلماتامون آخوند

دل شکسته

 

7.تا حالا فک میکردم جواب یک زن تنها رو کی میده، حالا فک میکنم جواب بچه شو کی میده

اتوبوس شب

 

8.ببین… دلخوری، باش… عصبانی هستی، باش… قهری، باش… هر چی می خوای باشی باش… ولی حق نداری با من حرف نزنی… فـهمیـدی…؟

خانه سبز

 

9.صفا(خسرو شکیبایی) : چه دختر خوشگلی، چند تا دوست داری؟     دختر بچه : 2تا          صفا : چقدر زیاد اسماشون چیه؟               دختر : مامان و بابابم

پری

 

10.حالا دیگه عنتری هم به خودش سرخاب ، سفیداب می ماله می شه مرلین مونرو!

چه کسی امیر را کشت؟

 

 

[ چهارشنبه 01 مرداد 1393 ] [ 22:31 ] [ yaldayebarani ]

[ ارسال نظر(0) ]

اخ كه چقدرجاي تودر اين لحظه هاي خسته ام خالي است خسروسينماي ايرانم

 

[ چهارشنبه 01 مرداد 1393 ] [ 21:00 ] [ yaldayebarani ]

[ ارسال نظر(0) ]

post

مسعود کیمیایی با انتشار این عکس در صفحه اینستاگرامش نوشت: سال به سال در این روز خاطرات را مرور می کنم. خسروشکیبایی روحت شاد.

مسعود کیمیایی و مرور خاطرات با شکیبایی

اخبار مرتبط:

[ چهارشنبه 01 مرداد 1393 ] [ 20:56 ] [ yaldayebarani ]

[ ارسال نظر(0) ]

توراچه بنامم توراكه بانوي مني!!!!

تو را چه نام دهم من ، فرشته یا که پری ؟

برای من تو خدایی دمیده در بشری

تو میرسی و دلم را تلاش بیهوده ست

نمی شود که نبازم ، نمی شود نبری

اگر تو عیب مرا هم نشان دهی غم نیست

که مثل آینه ها صادقانه مینگری

هنوز بعد تو سرگرم خاطرات توام

تو ای ستاره چه دنباله دار می گذری

برای با تو نشستن اگرچه من هیچم

برای بودن با من تو بهترین نفری

به بوی زلف تو از خویش می روم بی شک

شبی دوباره اگر شانه ای به مو ببری

تو مثل رودی و من مثل شاخه ای خشکم

خوشم به بودن با تو ، خوشم به دربدری

[ چهارشنبه 01 مرداد 1393 ] [ 15:57 ] [ yaldayebarani ]

[ ارسال نظر(0) ]

.....ناگهان ...ياد عاشقان يادم كرد!!!!

قول داده ام فراموشش کنم...

قول داده ام بهانه اش را نگیرم.....

قول داده ام یادم برود هر آنچه بود،اما...

زیر قولم زده ام...هنوز یادم هست...

هنوز شبها با گریه میخوابم...

هنوز چشمانم منتظر خبری از اوست.. بدقول نیستم...

دست خودم نیست..دلم منطق نمیفهمد

[ چهارشنبه 01 مرداد 1393 ] [ 15:56 ] [ yaldayebarani ]

[ ارسال نظر(1) ]

منم شاعرچشمان تو...يلداي بارانيم.....!!!

ﭼﻪﻗﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ

ﺷﺎﻋﺮﯼ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪﻫﺎﺵ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ،

ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽﺭﺳﻨﺪ !

[ چهارشنبه 01 مرداد 1393 ] [ 15:54 ] [ yaldayebarani ]

[ ارسال نظر(1) ]

خيانت



خیانت را
........

معلـم ها یادمان دادند
........

آن جـا که گفتند :

جــای خــالی را بایــد پــر کــرد ... ! ! !

[ چهارشنبه 01 مرداد 1393 ] [ 15:52 ] [ yaldayebarani ]

[ ارسال نظر(0) ]

يلداي من مي باريم در اين سوزهاي پس از باران!!!!!

امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک از تو خلاصه کردم ای کاش می شد... یک بار بگویم " دوستت دارم" ای کاش فقط تنها همین یک بار تکرار می شد...

برای تو برای چشم هایت... برای من برای درد هایم برای ما... برای این همه تنهایی ای کاش خدا کاری کند

یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم … آنقدر تمـــــــــیز میخندم که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی … و من در جیب هـــایــــم دست های خالـــی ام را فریب دهـــم که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد …

در آغـــوش خودم هستـــم! مـــن خودم را در آغوش گرفتـــه ام…! نه چنـــدان با لطافتــــ نه چنـــدان با محبتــــ… امـــا... وفـــادار….وفـــادار….

خـــودکــشی کـــارِ آسونــیه. . . اگــه مــردی زنـــدگی کُـــن. . . ســـیگارش را مــی گــذارد زیــر لبــش و مـــی گــوید: آتـــیش داری؟! جــواب مــیدم: تــوی جــیــبــم کــه نــه. . . تـــو”دلــــم“چـــرا. . . بــه کــارت مــی آیــد؟؟؟

[ دوشنبه 30 تیر 1393 ] [ 18:58 ] [ yaldayebarani ]

[ ارسال نظر(0) ]

post

 نگاش کن! انگارکک افتاده به روسریش. میخوای چی رو نشون اون لندهور بدی؟ فکر میکنی من خرم، حالیم نیست؟ اینای که اینجان حالیشون نیست؟ همین شوهرخواهرت دیدی چه جوری دستشوگذاشت رو شونه مو، بااون چشمای بابا قوریش، نگام کردوگفت: " تنها وایسادی !؟ بعد صدای زنش که اومد، خندید : " بفرما یه لحظه م طاقت دوریومو نداره " دستم مینداخت. لابد تو دلش می گه :"بدبخت دلت خوشه زن گرفتی ؟ خاک برسرقورمساقت کنند . ببین چه جوری با اون مردکه لاس می زنه!؟"  یه هفته می شد از باغ آقا حشمت اینا حرف می زد، باید می فهمیدم، آخ که من چقدر خر بودم . همچین می گفت آقا حشمت صدتا حشمت از دهنش در میومد . راستی تو این سه چهار ماهی که ازدواج کردیم چند بار از این حشمت لندهور حرف زده!؟  شمردی چند بار گفته آقا حشمت !؟  خرهم بود بو می برد، اما من نفهمیدم. حالا ببین صاف روبروی من، جلو چشم من، اینجور واسه ش کرشمه میاد، عین خیالشم نیست. لابد پیش خودش میگه اون مشنگ چه میفهمه، حالیش نیست . حق داره به من بگه مشنگ، مشنگم دیگه نیستم !؟ مطمئنم همه فهمیدن، توجه کردی چه جوری نگات می کنن بدبخت ؟ آره، یه جوری نیگا می کنن انگار دلشون بسوزه. لابد می گن این اسکول گیر چه اژدهای افتاده!  یک ساعت تمام زیر اون درخت سیب وایستاده ولی هنوز یه سیب هم نچیده، فقط همون سیبی که اون حرومزاده چید و داد بهش تو دستاش گرفته و هراز گاهی بو میکشه. حیفش میاد گاز بزنه، فقط بو میکشه، اونم با چه حالتی ! زنیکه هرزه . اصلا ولش کن، به درک.  تو این چند ماهه خوب شناختمش، بدبخت سادیسمی ! می خواد منو حرص بده، کور خونده ! حالا میرم رو اون سکو، کنار نهر آب، زیر سایه اون درخت میشینم واسه خودم حال می کنم . کفشامو در میارمو پامو میکنم تو این آب خنک. ببین ازاون بالا با چه خروشی میریزه تو پاشویه . آره وقتی بفهمه داری نیگاش میکنی بدتر می کنه، من که میدونم هیچ از ریخت این حشمت شکم گلابی خوشش نمیاد فقط می خواد منو اذیت کنه . ازاینجا دیگه اون صحنه چندش آور پیدا نیست، اینجوری اعصابم آرومتره . چه حالی میده این آب خنک . تخته بهشتی که می گن همینه، ببین این درخته چه باری گرفته ! خم شده رو آب، فقط کافیه دستتو دراز کنی  . کاش الان کنارم نشسته بود . ولی اون چه میفهمه این چیزارو . از یه هفته پیش بند کرده بود که خواهرهام هماهنگی کردن جمعه بریم باغ آقا حشمت اینا . میدونست من حوصله این جماعتو ندارمو، ممکنه به یه بهونه ای نیام ، واسه همین روزی صد دفه حرفشو پیش می کشید . ولش کن . حیف نیست تو این بهشت خدا فکر خودمو آشفته کنم؟ واسه کی ؟  واسه این سلیطه روانی !؟  همینجا دراز میکشم . الان دیگه هیچکدومشون دیده نمیشن، صدای نحس هیچکدومو نمی شنوم . فقط صدای شر شر آب و صدای چند جور پرنده . گوش کن! این صدای مرغ حقه . نکنه همون مرغیه که شبا رو بالکن که می خوابیم صداش میاد؟  هر بار که می پرسیدم می شنوی؟  خیلی بی تفاوت میگفت ، چی رو؟ آدمی که صدای پرنده رو نشنوه آدم نیست هیولاست . من با یه هیولا جفت شدم.  هزارو یک هزارو دو ... نه این اون مرغه نیست اون هر چهار ثانیه یه بار صداش درمیاد . هزارو یک هزارو دو ..... هزار و یک هزارو دو .....

 صداشو میشنوم. انگارازعمق چاهی، دره ای. نه انگارکنارم نشسته‏، بوی ادوکولنش رو حس می کنم : "حالا هی بگو نمیام، خوشم نمیاد،عین بچه ها !  ببین چه حالی میکنه واسه خودش ! " با شستش یه پلکمو کشید : سلااااااام ، خنده م گرفت، اونم خندید.  با این چشما چه پدری از این حشمت دراورده باشه خوبه!؟ با همین نگاهاش منو انداخت تو این حچل . مثل مادری که بچه ش رو از خواب بیدار کنه  بوسید، داغ بود . گفت بلند شو تمبل خان اینجام می خوابی ؟ همه جمع کردن می خواییم بریم . نشستم . پاهام توی آب سرد کرخت و بی حس شده بود . داشت می رفت. روسریش باز بود. انگار یه وصله ناجوره رو سرش . راستی من چم شده بود!؟  چرا اینهمه فشش دادم !؟

 

[ دوشنبه 30 تیر 1393 ] [ 18:21 ] [ yaldayebarani ]

[ ارسال نظر(0) ]

post

بیشرف ، عوضی گه ... گوشی موبایل پرت شدو خوردبه پایه میزکامپیوتر ، تکه هایش هرکدام گوشه ای پخش افتادند. توی تخت خواب نشسته بود،دستانش روی زانوانش آویزان بودو موهایش،ژولیده، میان پاهایش ریخته بودپایین . ازروبروشبیه جانورعجیب وغریبی شده بود که زخمی وهارافتاده باشد . یکباره ازجاجهید،انگارروی دیوارجن دیده است،یک دستش را گذاشت روی سرش ،برآمدگی سینه هایش ،اززیربلوزیقه بازش بالا وپایین میشد . موهایش درست میرسید روی انحنای کمرش . صورتش خیس بود وهنوزآثارروژلب وخط چشم روی آن پیدابود  .

وای خدا بدبخت شدم، چیکارکنم خدا؟ای وای خدا ! چه خاکی سرم کنم خدا. بیشترازده بار طول اتاق راطی کرد.ایستاد،زل زدبه گوشه اتاق ،چهره اش درهم شدوچشمهایش جوشید،گونه هایش که تازه خشک شده بود، ترشد .نشست توی تخت خواب ، به پهلوشد ، صورتش را پشت پنجه هایش مخفی کرد، خودش راجمع کرد و زانوانش رابغل گرفت .

نیلوجان مادر،چرادرو بستی مامان جان ؟ شام نخورده نخوابی آ .خاموش کن اون وامونده رو بیاشامتوبخور .دربازشد ،مادرچشمان گردشده اش رازل زده بودبه ناشناسی که ازلای درنمایان شد و بیرون آمد: _ یاباب الحوائج ، این چه سرو وضعیه !؟ ایناچیه مالیدی به سرو روت؟این چه جورلباس پوشیدنیه ، سلام مامان جان ، مادرش رابوسید . نقش لبها، قرمز،روی گونه های چروک مادر ماند   _ من کلاس دارم دیرم شده ! بابای مامی ! _چرااین ریختی کردی خودتو؟وایساببینم کجا میخوای بری نصفه شبی ؟ _ گفتم که مامان جان ، کلاس دارم ، دیرم شده  .

_ این وقت شب کلاس چی ؟در یکی ازاتاقها بازشد،دختری باسروروی بادکرده و ژولیده بیرون آمد. _بروببین خواهرت کجا رفت نصف شبی . بروبرش گردون سلیطه رو . دخترازدربیرون  رفت . نیلوفر هنوز داشت بابند کفش هایش ور می رفت . دختربادیدن قیافه خواهرش ریسه رفت . دستش را گذاشت زیرچانه اش : _وایسه ببینم ! این چه سروشکلیه واسه خودت درست کردی ؟بااین لباسها میخوای نصفه شبی کدوم گوری بری،زده به سرت ؟ نیلوفر بلندشد، دست  انداخت گردن خواهرش ،گونه هایش را بوسید  _میرم دانشکده ، دیرم شده ،انگشتانش رادرهواحرکت داد ; بابای                                                                             .وایسه ببینم ! این ادااصولا چیه ازخودت درمیاری؟

‏_ آخی ! نوشی جونم ، خواهرکم ، نگران من نباش ، به خدا همه چی خوبه ! فرزادم پسرخوبیه ، خواسته واسم تولدبگیره ، نفهمیده                                                                                                                                             _فرزاددیگه کدوم خریه؟دادزد: مامان ! بیاببین چی میگه این دخترخل و چلت! مادرتقریبا جیغ میکشید : بیارش تواون بی پدرو ، خدامنو مرگ بده ازدست شما راحت شم ، روزی نیست تن منو نلرزونید ، یه شب نشد سرمو راحت بذارم روبالش ،کپه مرگمو بذارم . سیمادست نیلوفر راکشید هل دادتو : هرروزیه ادا درمی آری ، آدم نمیشی ، هرروزگه ترو بچه تر میشی . دررا بست وقفل کرد،کلیدش راکشیدو برد داد دست مادرش . ازبس لوس کردی ته تغاریتو ! نیلوفربه پرده آویزان پنجره زل زده بودو باخنده مرموزی انگشت اشاره اش رادرهواتکان میداد وزیرلب چیزهای نامفهومی برزبان میراند. مادربه سیمانگاه کرد و با اشاره گفت : چشه این ؟ سیمالب ورچیدو شانه بالا انداخت . نیلوفر نشست کنار مادرودستش را گرفت وبه رگهای برجسته آن زل زد . چت شده دخترکم به مامان بگوببینم چه بلای سرت اومده ؟ نیلوفرلبهایش رابه دست مادرنزدیک کرد . مادرسرش رابه سینه های بزرگ وآویزانش چسباند : به مامان نمی گی چت شده؟ بگو مادرجان ، هرچی تودلت هست به مامان بگو ، خوب نیست آدم همه چی رو تودل خودش تلمبارکنه ، نیلوفر سرش را ازسینه مادرجداکردوبه صورت چاق وچروکش زل زد . انگشتش راگذاشت روی قطره اشکی که گوشه چشمان مادرش آماده بود که بلغزد پایین، انگشت خیسش را کشید روی لبهای سرخش . از جا برخاست . آخ اخ دیر م شده ، باید برم

مادرداد زد : کجا ؟

نوشین حمله کردو چنگ انداخت به شانه های نیلوفر . وزنش راانداخت روش. شمرده وباتحکم داد زد: بشین  سر  جات . نیلوفرهنوززمین نخورده  مثل فنراز جاجهید ، چنگ انداخت به موهای نوشین . پنجه نوشین توی صورتش فشارمی آورد           .

مادردستانش راگذاشت روی زمین ،باسن چاق و بزرگش راکند ، یک دستش را گذاشت روی زانوهایش وکمرراست کرد . بایک حرکت نیلوفرراازچنگال نوشین کشی , داد زد: چرامثل گربه به سرروی هم چنگول میکشید . خدایامنو مرگ بده راحتم کن ! نیلوفر به موهایی که لای انگشتانش مانده بود نگاه میکردومیخندید . نوشین در آینه جیبی کوچک روی صورتش دنبال چیزی میگشت . مادرنشسته بود روی زمین باعکس روی دیوارکه توی قاب مشکی بودحرف میزد : راحت شدی به والله ، کاش منم تواون ماشین بودم ، کاش منم می افتادم لای چرخ تریلی . نیلوفرانگارتازه متوجه عکس شده باشد ، چهاردست وپارفت طرفش ، روبروی دیواری که عکس به آن زده شده بود چهارزانو نشست . آقا جونم کی برگشتی قربونت برم ؟ خسته ای ؟ میخوای واست چای بیارم ؟ چرااخمات توهمه آقاجون ؟ من که دخمل خوبی شدم به قرآن . بهش گفتم ، گفتم آغا جونم بدش میاد . به من گفت امل . نگوامل فرزاد بدم میاد . گفت امل .گفتم باشه ولی دست نمیزنی آ . گفت فقط حرف میزنیم .  حرف زدیم . گفت بروبالا . گفتم نه . گفت امل . خیلی بدجنسی فرزاد . گفت برو بالا . گفتم فقط همین یه دونه . گفت به سلامتی . تلخ بودآغا جون . گفت بروبالا . بالا آوردم . گفت یه پیک که فایده نداره . رفتم بالا . چه حالی بود آغا جون ، داشتم میرفتم بالا  . گفت سه نشه بازی نمیشه . سه شد ، بازیمون گرفت . گفتم ساسی مانکن دوس دارم . دستمو کشید: نرقصی املی . رقصیدم ، باساسی . افتادم . گفت بروبالا . بسه فرزاد بسه . اومد بالا ،هلش دادم ، سنگین بود ، گفت عهدبوق که نیست ، درست میشه ، گفتم به سلامتی .گفت تو مال خودمی . زن خودمی . عهدبوق نیست . بوق میزنیم توخیابونا ، گفتم با چی ؟ گفت  مدل بالا . رفتم بالا ، واسه بازی . بازی شد . گفت این که غصه نداره درست میکنن ، مثل روز اولش . گفتم نگیر ، گفت عروسیه .                                                                                 .

گفت میذارمش توسایت،گفتم خیلی بدجنسی فرزاد،فیلم نگیر . گفت باید بیای، گفتم آغاجونم ناراحت میشه ، گفت میذارم توسایت،گفتم عروسیه ؟ گفت نیست، عروسی نبود ! آخ اخ آبرومون میره آغاجون .

مادرباچشمان گردشده ، لبانش راگازگرفته وبه رانهایش چنگ می انداخت

نوشین آنطرف ترایستاده ،جفت دستهایش راگذاشته بود روی سرش ، چشمانش گوی هرآن ازحدقه بیرون بزند .

هردو مثل چوب خشک به نیلوفرزل زده بودند .

[ دوشنبه 30 تیر 1393 ] [ 18:21 ] [ yaldayebarani ]

[ ارسال نظر(0) ]

صفحه قبل12345صفحه بعد
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران