يلداي باراني

مشغول دل باش نه دل مشغول!!!

post

جامي است كه عقل افرين مي زندش

صد بوسه  ز مهر بر جبين مي زندش

اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف

مي سازد و باز بر زمين مي زندش

يلداي من.......بانوي قصه هاي باراني....!!!!؟؟؟

دل دل مي كنم كه در اين صفحات اغاز كنم يانه....بانو...هنوز تازه كارم در اين وادي....و تو هنوز نيامدي بر سر سفره دلم....من اگر بنويسم براي مخاطباني گنگ و ناشناس خواهد بود ....

سالياني است كه من بريده از نوشتنم........اين روزها تلخي .....سنگيني باري چنان مي فشاردم كه بقول دوستي ....عرق ريزي روح شايد باشد....

من اين داستان را به تو تقديم مي كنم...

به شما كه ميخواني و نفس به نفسم مرا مدارا ميكني

بگذار باز با مهرباني دستاي ظريفت...چنان رقصي كنم....چنان كه تو داني و من

رقصي چنين ميانه ميدانم ارزوست....

بسيارخوب....بانوي نازنين....

اين داستان بلند تقديم به ساحت چشمان اهوراييت

اگر لايق دانستي مرا به نظري يادي دستخطي بنواز كه من ديوانه ان خطوط عاشقانه تو هستم

ياحق......

نوبه ديگر با اين داستان خواهم آمد.....

هزارويك شب آدمهايي كه در من مرده اند!!!!


[ دوشنبه 30 تیر 1393 ] [ 17:36 ] [ yaldayebarani ]

[ ارسال نظر(0) ]

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا